ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
458
قصص الانبياء ( فارسى )
بگذاريد تا همچنين پيش ملك شود . همچنان مىرفت تا بكرانهء تخت ملك ، آنجا از اسپ فرود آمد و بنشست ، و گفت طعام آريد تا بخورم . ملك گفت طعام آريد تا بخورد و به هوش باز آيد . طعام آوردند بپنج انگشت مىخورد ، و آنچه ماند گرد كرد و بساق موزه فرونهاد ، آنگاه روى بديشان نهاد و گفت مسلمان شويد و يا جزيت دهيد و اگر نه با شما چنين و چنين كنيم . يكى ازيشان گفت مثل شما چنين است چون مثل مردى كه در باغ او روباهى بود انگور مىخورد و خداوند باغ مدارا مىكرد آن روباه برود و روباه ديگر بيارد ، خداوند باغ آگاه شود رخنهء راه ايشان بگيرد ، چوب دريشان نهد و همه را پوست بكند . ما با شما همچنين كرديم اول شما را بگذاشتيم تا لاجرم ] b 722 [ اكنون مملكت مىطلبيد ، نبينيد كه ما با شما همان كنيم كه خداوند آن باغ با آن روباهان كرد . عمرو بازگشت و همه مبارزان لشكر را جمع كرد و آن طعامها پيش ايشان نهاد و گفت ، اگر حرب كنيد چنين طعام خوريد و اگر نه همه را بگيرند و بكشند . آنگاه كار حرب بساختند و عمرو برنشست و عصابهء صرخ بر پيشانى بست و كمان بزه كرد ، و چندان سخت كمان بود كه هيچكس كمان او نتوانستى كشيدن و بزه كردن ، و تير مىانداخت و بر خرطوم پيلان مىزد تا پيلان روى بگردانيدند . و گويند عرب برنج سپيد نديده بودند ، چون بديدند عجب داشتند . و شلوارى يافتند ندانستند پوشيدن ، در سر مىكشيدند ، و غنيمت بسيار يافتند ، و پيش عمر بازآمدند . چون عمر را اجل فراز آمد او را گفتند خليفتى بنشان او گفت چهار تن را گرد كنيد : عثمان را و ابو مسعود را و عبد الرحمن را و بلال را ، و گفت اگر دو تن